خوابگرد

بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابفرهنگ‌خوان



مرام‌نامه‌ی تبلیغ در این ستون و سفارش آگهی



برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

باید این نام‌ها را به خاطر می‌سپردیم؟
سال ۸۶ دبیر دومین دوره‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب بودم. از میان داستان‌های ۴۶۲ نویسنده، پانزده داستان به مرحله‌ی نهایی رسید. از برخی از این پانزده نفر هیچ اطلاعی ندارم. یعنی ما اشتباه کردیم؟  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

دوست و همکار طنزنویس و طنازم مهدی استاداحمد، قصد داشت مجموعه‌شعر طنزش را منتشر کند، اما اداره‌ی سانسور بی‌هیچ توضیحی کل کتابش را توقیف کرد. دلِ همیشه‌سرزنده‌ی مهدی گرفته بود و می‌گفت حتا به چاپ ده صفحه‌اش هم راضی بودم! آخرش هم برای این که دلش باز شود، دردش را باز هم به شعر طنز گفت و منتشر کرد. شما هم تکه‌هایی از آن را در این‌جا بخوانید تا هم تلخ بخندید، هم با طنازی‌های دلنشین او آشنا شوید. درود بر مهدی استاداحمد.

سه‌تا غصه به‌شدت یادم افتاد
دوتاشان را به‌سرعت بردم از یاد
یکی‌شان این‌که یادم رفته از کی
کتابم گیر کرده توی ارشاد

«ز دست دیده و دل هردو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد»
دوباره نکته‌ای را یادم افتاد
کتابم گیر کرده توی ارشاد

ته چاه عمیقی می‌زنم داد
سر کوه بلندی می‌وزد باد
به غیر از سوزن من توی این شعر
کتابم گیر کرده توی ارشاد

طلب کردم دلار نرخ آزاد
فروشنده دوتا سکه به من داد
تشکر کردم از ایشان و گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

اگر ظرف غذا باشد به تعداد
غذا هم می‌رسد حتماً به افراد
چرا پس با وجود این‌ عدالت
کتابم گیر کرده توی ارشاد

اگر که در بیاید از کسی داد
به سرعت می‌رسد نیروی امداد
تعجب می‌کنم با این‌همه نظم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

در عصر سایبر و تسخیر پهباد
که شد اینترنت ملی هم ایجاد
در عصر انفجار اطلاعات
کتابم گیر گرده توی ارشاد

شبی شد ماهی از تنگ خود آزاد
و با آزادی‌اش درسی به من داد
خجالت می‌کشم دیگر بگویم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

«سیه‌چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می‌داد
مرا از ياد برد آخر، ولی من »
کتابم گیر کرده توی ارشاد

یکی دردش یکی درمانش آباد
یکی وصلش یکی هجرانش آزاد
«من از درمان و درد و وصل و هجران»
کتابم گیر کرده توی ارشاد

گلی خوشبوی در حمام بغداد
رسید از دست کا‌گ‌ب به موساد
پیامک زد به سی‌آی‌ای، ام‌آی‌سیکس
کتابم گیر کرده توی ارشاد

دو شب خوردم به جای شام سالاد
شدم از بند هرچی چربی آزاد
ندارم هیچ اضافه‌وزنی اما
کتابم گیر کرده توی ارشاد

به‌ناگه عابری در جوی افتاد
گرفتم دست او را باب امداد
وی از بنده تشکر کرد، گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

یکی از پشت‌بام برج میلاد
درون تونل توحید افتاد
زدم اورژانس فوراً زنگ و گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

اگر دستم رسد بر چرخ زامیاد
به‌دقت می‌کنم آن چرخ را باد
مگر آن لحظه‌ها یادم رود که
کتابم گیر کرده توی ارشاد

سرم خلوت! حسابم پر! دلم شاد!
شدم از بند عقل آزاد آزاد
دیریم رام رام دارام رام رام دیریم رام
کتابم گیر کرده توی ارشاد...

دو سال پیش خوابگرد را فیلتر کردند. امروز هم نه فقط آدرس جایگزین، که کل دامنه‌ی خوابگرد را مسدود کرده‌اند و دیگر امکان ایجاد آدرس زیرمجموعه‌ی همین دامنه را ندارم. عبور از فیلتر و یافتن ترفندهای نو برای وبگردی، دیگر جزو روزمرگی‌های اغلب ما ایرانیان این ور مرز(!) شده، اما به‌روز کردن وبلاگ یا سایتی که فیلتر شده، به این سادگی نیست. مدتی ست حال و روز چندان خوشی ندارم، اما خوابگرد را تا «بتوانم» روی دست نگه خواهم داشت؛ که فرزند ده‌ساله‌ی من است و به قاعده‌ی طبیعت، زودتر از خودم نباید بمیرد. تازه‌ترین ثمره‌ی خوابگرد، انتشار بسیار موفقیت‌آمیز یک رمان الکترونیک بود، که آن را هم تاب نیاوردند...

پیـرمــردی ز نـزع مـی‌نـالیـد | پیرزن صندلش همی‌مالید
چون مخبط شد اعتدال مزاج | نه عزیمت اثر کند نه علاج

اگر امکان عبور از فیلتر ندارید و می‌خواهید مطالب خوابگرد را پی بگیرید، بهترین راه، استفاده از فیدهای خوابگرد در گوگل‌ریدر است. راهنمای آسان و مشروح استفاده از فید را در این صفحه بخوانید.

فید مطالب خوابگرد:
http://www.khabgard.com/rss.asp
فید لینکده‌ی خوابگرد:
http://www.khabgard.com/linksrss.asp

خواهش می‌کنم این یادداشت و آدرس‌های فید خوابگرد را هر جور که بهتر می‌دانید (فیس‌بوک، گوگل‌پلاس یا ایمیل) دست‌به‌دست کنید. حدیث داریم که هر کس چنین کند، همانا در جهنم یک عدد وی‌پی‌انِ توپ برای اتصالِ مستقیم به بهشت دریافت خواهد کرد!

پ.ن:
۱ـ از دوستانی که امروز به یادم بودند، از صمیم قلب سپاسگزارم.
۲ـ کاش وقتی وبلاگ آدم را فیلتر می‌کردند، فقط وبلاگ آدم را فیلتر می‌کردند...

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۹)
نویسنده: مسعود لواسانی

فاطمه در حال وارد شدن به منزل بود... چهار مأمور مرد و یک خانم وارد منزل شدند و شروع به بازرسی کردند و تا یک نیمه شب در منزل بودند... فاطمه دیروز ساعت هفت بعدازظهر با منزل یک تماس کوتاه گرفت و با پدر و عمه‌ی من صحبت کرد و فقط گفته که حالش خوب است و متأسفانه من در آن زمان در منزل نبودم و نتوانستم با فاطمه حرف بزنم.

پسر ما «متین» زمانی که من بازداشت شدم، دو سال داشت و اتفاقاتی که در زمان بازداشت من رخ داد و این بچه شاهدش بود، سبب شد که او دچار اختلال تکلم شود. در طی دو سال گذشته فاطمه هم‌زمان که مجبور بود پیگیری‌های قضایی مربوط به من را بکند و از متین مراقبت کند، مجبور بود خرج خانه را در بیاورد. هم‌زمان نیز مجبور بود دنبال امور درمانی متین باشد و شرایط خیلی دشواری را گذراند. ما الان یک پرونده‌ی قطوری داریم از مسائل و مشکلات متین که به سندرم اوتیسم مبتلا ست و به گفته‌ی پزشکان ممکن است یک بحران روحی باعث ظهور و تشدید آن شود. بعد از بازداشتِ من هم اختلال تکلم او شروع شد و تا چند ماه از خواب می‌پرید و جیغ می‌زد و در هر روز ملاقات دوشنبه‌ها این‌قدر گریه و بی‌تابی می‌کرد که مشکلاتی را فراهم می‌کرد. تا حدود ده ماه فقط کلاس گفتاردرمانی و کلاس‌های متعدد برای درمانش می‌رفت.

فاطمه تعریف می‌کرد، زمانی که من از مرخصی به زندان بازگشتم، از مهد که آمده بود و به اتاق من که می‌رود و می‌بیند که من نیستم، به اتاق خودش می‌رود و شروع می‌کند به گریه کردن. الان هم به خاطر وابستگی عاطفی به مادرش و نبود فاطمه، از امروز شروع به پرخاشگری کرده و مدام سراغ مادرش را می‌گیرد و می‌گوید به موبایلش زنگ بزن می‌خواهم با مادرم حرف بزنم. خوشبختانه زمان بازداشتِ فاطمه، در ماشین خواب بود و تفتیش منزل و بازداشت مادرش را ندید. خود فاطمه هم نگران بود که مبادا این آشفتگی منزل و به‌هم‌ریختگی را ببیند... حتا هر زمانی که ما از محدوده‌ی زندان می‌گذریم، متین می‌گوید بابا می‌خواهی بروی مرخصی؟

فاطمه [خودش] بیماری صرع دارد و آن زمان که او را با خود می‌بردند، من با اصرار داروهایش را همراهش گذاشتم و امیدوارم بگذارند که داروهایش را مصرف کند، زیرا شرایط زندان و انفرادی یک شرایط تنش‌زا است و امیدوارم فاطمه دچار تشنج نشود.
+ منبع و متن کامل

داستان‌های بی‌ویرایش پیشین:
+ روی میز ممنوع
+  کدام مهندس؟

+ ممنوع از خروج
+ این ملک شخصی ست
+ چه فرق می‌کند؟!
+ پسرم و پدرش
+ خنده‌های دیوارآلود
+ اسمش مادر بود؛ دختر من!

قیام ۱۹ دی از نگاهی دیگر
نوشته‌ی: سردار سپاه حسین علایی
منبع: روزنامه‌ی اطلاعات دیروز

روز ۱۹ دی ماه سال ۱۳۵۶ سر آغاز قیامی مردمی و فراگیر است که ظرف حدود یک سال توانست شاه را از کشور بیرون کند و به نظام سلطانی ۲۵۰۰ ساله در ایران پایان دهد. اما این ماجرا خیلی ساده شروع شد و بهانه‌ی آن را خود حکومت فراهم کرد. در روز ۱۷ دی ماه روزنامه‌ی اطلاعات که توسط یک سناتور مورد اعتماد اداره می‌شد مقاله‌ای را با عنوان ارتجاع سرخ و سیاه علیه آیت‌الله خمینی که توسط شاه به عراق تبعید شده بود به چاپ رساند. چاپ این مقاله مورد اعتراض طلاب حوزه‌ی علمیه‌ی قم قرار گرفت و من که خود در آن‌جا بودم به اتفاق تعدادی از طلاب به در منزل تعدادی از اساتید حوزه علمیه قم مراجعه کردیم تا آن‌ها به درج یک‌طرفه‌ی مقاله‌ی توهین‌آمیز علیه شخصیت محبوب مردم اعتراض کنند. این رفت و آمد به در خانه‌ی علمای قم دو روز به طول انجامید و حکومت شاه به بهانه نداشتن مجوز برای راهپیمایی به طلاب و جوانان در خیابان صفائیه حمله کرد و تعداد ۶ نفر از طلاب و معترضین را کشت و عده‌ای را نیز مجروح کرد.

رفتار غلط مأمورین امنیتی شاه،ن ارضایتی مردم از حکومت سلطنتی را به اوج رسانید و به استمرار آن کمک کرد. چنین رفتاری موجب شد تا چهلم‌ها در ایران به راه بیفتد و رژیم شاه ظرف یک سال بیش از ۲۰۰۰ نفر از مردم معترض را در خیابان‌های شهرهای مختلف بکشد. ولی هرچه بر کشته‌های خیابانی و بازداشت مردم و تعداد زندانیان سیاسی افزوده می‌شد عملاً از اقتدار نظام شاهنشاهی کاسته می‌شد. ‏

تا قبل از این حوادث، مردم مستقیما شاه را خطاب مخالفت‌های خود قرار نمی‌دادند و سعی می‌کردند تا انتقادات را متوجه نبود آزادی بیان در کشور، فقدان آزادی‌های سیاسی و رفتار بد مأمورین دولتی به ویژه عناصر گارد شاهنشاهی و در نهایت دولت وقت بکنند. اما تداوم رفتارهای خشن حکومت و سرکوب شدید اعتراضات باعث شد که مردم لبه‌ی تیز مخالفت‌های خود را متوجه شخص شاه بکنند و خواستار تغییر اساسی در نظام حاکم شوند. نامه‌نگاری‌ها به شاه شروع شد و او به حق عامل همه‌ی نابسامانی‌های کشور اعلام شد.‏

این روند ادامه یافت تا آن که مردم، آزادی و نجات خود را در برپایی جمهوری اسلامی دیدند تا هم از حکومت یک شخص به صورت مادام‌العمر جلوگیری کنند و هم مردم با انتخابات آزاد بر سرنوشت خود حاکم باشند و هم حکومت برخاسته از متن فرهنگ مردم که اسلام است باشد و تعارضی بین باورهای مردم و اَعمال حاکمیت نباشد. به هر حال شاه به سرکوب‌ها و توسعه اختناق ادامه داد تا با رهبری امام خمینی همه‌ی مردم علیه وی بسیج شدند و او برای نجات جان خود و خانواده‌اش مجبور به فرار از کشوری شد که خود را صاحب آن می‌دانست. به نظر می‌رسد احتمالاً سؤالات زیر پس از فرار، برای شاه مطرح شده باشد که می‌تواند برای سایرین تجربه‌ای مهم و عبرت‌آموز باشد.

۱ـ اگر در واکنش به حضور مردم در مجالس ترحیم فرزند امام خمینی، سعه‌ی صدر به خرج می‌دادم و با مقاله‌ی توهین‌آمیز که نویسنده‌ی آن داریوش همایون وزیر اطلاعاتم با اسم مستعار بود، مردم را تحریک نمی‌کردم، بهتر نبود؟

۲ـ اگر پس از انتشار مقاله در روزنامه‌ی حکومتی، اجازه‌ی پاسخ به آن مقاله را در همان روزنامه می‌دادم، حکومتم دوام بیش‌تری نمی‌یافت؟

۳ـ اگر به مردم معترض اجازه‌ی راهپیمایی مسالمت‌آمیز را می‌دادم و آن‌ها را متهم به اردوکشی و زورآزمایی خیابانی نمی‌کردم، مسئله خاتمه نمی‌یافت؟

۴ـ اگر به مأمورین دستور می‌دادم که به تظاهرکنندگان تیراندازی نکنند و هوشمندانه و با تدبیر آن‌ها را آرام کنند، نتیجه‌ی بهتری نمی‌گرفتم؟

۵ـ آیا اگر به جای حصر کردن بعضی از بزرگان در خانه‌هایشان و تبعید تعدادی دیگر به سایر شهرهای دوردست و زندانی کردن فعالین سیاسی، باب گفت‌وگو و مراوده با آن‌ها را باز می‌کردم، کار به فرار من از کشور می‌انجامید؟

۶ـ اگر به جای اتهام زدن به مردم که خارجی‌ها عامل تحریک شما هستند، به شعور جمعی آنها توهین نمی‌کردم، حالا خودم مجبور بودم به خارجی‌ها پناه ببرم؟

۷ـ آیا اگر به جای متهم کردن مخالفین خودم به اقدام علیه امنیت کشور، وجود مخالف را می‌پذیرفتم و حتا آن را قانونی تلقی می‌کردم و برای آن‌ها حق قائل بودم، نمی‌توانستم بیشتر برمسند قدرت باقی بمانم؟

طبیعی است که دیکتاتورها برای خود حق ابدی حاکم بودن بر مردم قائل هستند و در زمانی که در کاخ سلطنت با همراهان متملق و چاپلوس احاطه شده‌اند، فرصت طرح این سؤالات را ندارند و زمانی به فکر می‌افتند که مثل قذافی پس از موش و حشره خواندن مخالفین، مجبور شوند فرار را بر مقاومت و ایستاده مردن ترجیح دهند. فاعتبروا یا اولی‌الابصار

"ویرایش یک کتاب هم از نظر مالی هم جانی و هم اعصاب اصلاً کار به‌صرفه و لذت‌بخشی نیست. نهایتش یه اسم توی شناسنامه‌ی کتابه که اونم اگر متن بد بود، فحشش به ویراستار می‌رسه و اگر خوب بود، ستایشش به مترجم یا نویسنده." [از کامنت سمیه نوروزی]

ناگزیرم اعلام کنم که از حدود یک ماه پیش، به دلایلی که گفتن‌شان را اکنون به صلاح نمی‌دانم، از ادامه‌ی همکاری با نشر چشمه انصراف داده‌ام. خوشحال ام که از این پس می‌توانم آسوده‌تر در خدمتِ برخی دوستان داستان‌نویس خودم باشم.
پ.ن:
تا کنون هیچ کتابی، تأکید می‌کنم هیچ کتابی، با حمایت یا واسطه‌ی من در نشر محترم چشمه منتشر نشده است.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.